آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
به نام خدا.
سلام دوس جونیا.
این عکسای جیجر مامانی امیر محمد.
کلی عکس ازش گرفتم ایشالا اگه برسم براتون میزارمشون.این دوتا عکسش رو خیلی دوس دالم.
این عکسو دو هفته پیش ازش گرفتم

این عکس هم از 3ماهکیشه.

اینم جیکر خاله رضاست .امشب میخوایم بریم تولد 6سالگیش رو بگیریم.البته هجدهم تولدش بوده ولی به خاطر امتحان بچه ها گذاشتند امشب.این عکس هم از 3سالگیشه.

به نام خدا
سلام دوس جونیا.
امید دارم که حال همگی خوب باشه.
دیشب یه خبر بد شنیدم واقعا ناراحتم کرد.
خبر این بود که یکی از آشناهای دور دامادمون همسرش و کشته.وقتی که فهمیدم به چه شکلی بوده قاطی کردم.ماجرا به این شکل بوده مرده با یکی که چت میکرده و واسش عکساشو میفرستاده قرار ازدواج میزارند.وقتی که خانمش متوجه میشه با هم دعواشون میشه و زنش میگه من طلاق میخوام همسرش هم راضی نمیشه طلاقش بده.اونم پا میشه میره خونه پدرش شوهرش که پسرتون این جوریه من دیگه بر نمیگردم سر اون زندگی ولی باباهه راضیش میکنه که بر گرده سر زندگیشون اونام پا میشند میرند خونه که دوباره شوهرش شروع میکنه به گفتنه اینکه من میخوام با اون خانم ازدواج کنم که خانمش میگه منو طلاق بده بعد هرکاری خواستی بکن اونم عصبی میشه و کاردی که دستش بوده رو میزنه به شاهرگ خانمش و میکشتش.فقط یه لحظه عصبانیت فقط یک لحظه شیطون و فقط یه لحظه از یاد خدا غافل شدن.اینم بگم که یه بچه ۲ماهه هم داشتند.و اینکه اون آقا عاشق زن نینی کوچولوشون بوده.این طور که میگفتند تو آشپزخانه داشتند میوه میخوردند اما فقط یه لحظه شیطون لعنتی.....................
این اتفاق شب عاشورا افتاده فکرشو بکنید چقدر وحشتناک.بیچاره اون بچه .
وقتی که این اتفاق میوفته آقاهه صحنه سازی میکنه که دزد اومده خونشون و بعد زنگ میزنه ۱۱۰ ولی تو راه کلانتری اعتراف میکنه که خودش این کار و کرده.
وقتی که فهمیدم واقعا ناراحت شدم غصم شد واسه اون نینی.خدا به مادر پدرشون صبر بده.خیلی سخته.
خدایا یک لحظه از یادت غافل نشیم.به قول پدرم یک لحضه ما رو به حاله خودمون وا مگذار.
بچه که بودم نمیفهمیدم یعنی چی پیش خودم میگفتم خوب مگه چی میشه؟ولی یه کم که بزرگتر شدم فهمیدم که چی میگه .
چند روزیست دلم گرفته.
دلم واسه یکی ازبهترین دوستام که دیگه تو جمع ما نیست تنگ شده.
به نام خدا
سلام دوست جونیا
اینم چند تا عکس از آقا پسرمون




به نام خدا
سلام به همه دوس جونیا.
بالاخره بعد چند ماه موفق شدم بیام.
نینیمون به دنیا اومده فردا دو ماهش پر میشه.الانم لالا کرده.زندگیمون یه رنگ و بوی دیگه گرفته. زندگیه قشنگی داشتیم قشگتر شده.
نمیدونید چه جیگری شده.تازگیا باهاش حرف که میزنیم ذوق میکنه قبلا فقط لبخند میزد ولی حالا ذوقم میکنه.قربونش برم.
اسمش گذاشتیم امیر محمد محمدش رو من انتخاب کردم امیرش رو هم بابائیش.از آرامیسم بگم اینقدر دوسش داره براش میمیره.وقتی که از سر کار خسه کوفته میادخونه بغلش میکنه کلی باهاش حرف میزنه ذوقش و میکنه کلا خستگیش یادش میره.
نمیدونم چرا تا قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن یه عالمه چیز دلم میخواد بنویسم اما وقتی که شروع میکنم حسش میره.وخیلی خلاصه میشه.میخواستم از سالروز ازدواجمون که مصادف بود با سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه(ص)بنویسم که کلا حسش رفت میخواستم از تولد آرامیس جونی براتون بگم که بازم حسش رفت.آخه چرا؟
ولی یه روزی میام براتون تعریف میکنم.
یه چیزی تو دلم هست میخوام بگم هیچوقت روز ازدواجمون رو فراموش نمیکنم با همه ی ناراحتیهایی که از بعضی مسائل داشتم ولی واسم بهترین روز بود(فراموش نشدنی) چون به عشقم رسیدم بعد یه عالمه سختی و ناراحتی.خدایا شکرت.آرامیسم عاشقانه دوست دارم و هنوز واسم مث همون روز اول دوست داشتنی تازه الان خیلیییییییییییی بیشتررررررررررررررر شده.
راستی خونه خریدیم یه خونه بزرگ.البته برا ما که خونمون ۸۰ متر بود بزرگه ها شاید برا بعضیا کوچولو باشه.متراژش ۲۶۰ متر.خوبه دیگه نه؟
این خونمون رو هم به عمه شوهر جان فروختیم اونا هم میخواند تازه ازدواج کنند واسه اول زندگیشون خوبه.منم دیگه غصه نمیخورم که دیگه نمیتونم اینجا بیام وخاطراتمو زنده کنم آخه نمیدونید که من و آرامیسم با این خونه چقدر خاطره داریم.
دلم میخواد از آرامیسم تشکر کنم به خاطر همه ی خوبیهاش.به خاطر همه مهربونیاش.به خاطر این همه زحمتی که داره میکشه وقتی هم که میاد خسته ..............خودش باقیش رو میدونه.ممنونم آرامیسم.
خدا جونم به خاطر آرامشی که بهمون دادی شکر.
خدا جونم به خاطر نینیمون شکر.زندگیمون خیلی قشنگتر شده.
خدا جونم این آرامش با هم بدون و ازمون نگیر.و هرکس که این آرامش از تو زندگیش رفته خودت برش گردون.هر کی هم دلش نینی میخواد وهنوز قسمتشون نشده قسمتشون کن.
میخواستم چنتا عکس از امیر محمد بزارم ولی داره بیدار میشه تا شب حتما میزارم.
به نام خدا
سلام دوس جونیا.حالتون که ایشالا خوب هست ؟ما هم خوبیم خدا رو شکر،به خوصوص که الان نی نی هم داره میاد.
خدا شکر آرامیس جونیمم حالش خوبه.الان یهوکی قلمبه شد .آرامیسم گلم دوست دارم بابا آرامیس عاشقتم.همیشه مواظب خودت باش به خوصوص الان که داری بابایی میشی.
چه قدر دلم میخواست بیام بنویسم اما قسمت نمیشد.یه کم تنبلی یه کم کمر درد.نمیشد.تا امروز بالاخره این اتفاق مبارک افتاد و من اومدم .
از نی نی مون بگم.رفتم سونوگرافی گفتش بچتون حالش خوبه در سلامتیه کامل به سر میبره.و یه پسر مامانی تا چند ماه دیگه به جمعتون اضافه میشه.الهی من قلبونش برم جیگر مامان البته جیگر بابایی هم هستا.باباییش هم خیلی ذوق داره دلش میخواد زودی به دنیا بیاد.
از تکون خوردناش بگم خدائیش خیلی با حاله دلم یه جوری میشه.تازه بعضی وقتا که حرکتاش محکمتر یه حالی میشم نا خوداگاه یه لبخند میاد رو لبم حتی موقعی که ناراحتم یا عصبانیم. وقتی که احساس کنی یه موجوده زنده باهات همراهته یه حس خیلی خوب بهت دست میده یه وقتا از ذوق اشکم در میاد.خدا جون به همه اونایی که دلشون نینی میخواد بهشون بده حس خیلی قشنگیه.
جمعه ایی که گذشت تولدم بود تولدم مبارک.روز خیلی خوبی بود یکی از اون روزایی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم.کلی رفتیم تاب خوردیم بعد یه مدت طولانی.کادو تولد هم هنوز به دستم نرسیده .کیک تولد هم روز شنبه خوردیم.جاتون خالی یه کیک تولد خوشمزه برام خرید رفتیم خونه مامان اینا دور هم نوش جان کردیم.کیکش خیلی خوشمزه بود.دستت درد نکنه آرامیس جونم.ایشالا تولد خودت جبران کنم..آبجیام هم زحمت کشیدند برام یه سارافون خشگل خریدند خیلی دوسش دارم .
راستی امروز تولد باباییمه .
تولدت مبارک بابای خوبم
ایشالا همیشه سالم تندرست باشی.وسایت بالا سر خانواده.
بریم سراغ مسافرت .حدود یک ماه دیگه مامان اینا میخواند برند شمال خیلی دلم میخواد برم ولی نمیدونم بتونم برم یا نه؟
اگه این مسافرت و بریم آخرین سفری میشه که دوتایی میریم ایشالا از سال دیگه سه تائئ میریم.
خدایا به خاطر همه نعمتهای خوبی که بهمون دادی شکر.
خدا جون خیلی دوست دارم خودت هوامونو داشته باش.
سلام دوس جونیا.
خوب هستید؟با کلی تاخیر سال نومبارک. عید بهتون خوشت گذشت؟
به ما که خوش گذشت .جاتون خالی رفتیم مسافرت.طرف قشم و بندر عباس و اون طرفا.
دوم عید رفتیم و هشتم اومدیم.یه عالمه جا برا عید دیدنی داریم که هنوز نرفتیم.مسافرت تو عید رفتن و دوست ندارم ،مسافرت فقط برا تابستون.خدائیش از عید امسال هیچی نفهمیدم.انگار که نه انگار عید بودش.
سیزده بدر هم دوازده بدرش کردیم با مامانم اینا ،خیلی خوش گذشت جاتون خالی بود .آخه دوتا آبجیام روز سیزده میخواستند با خانوده شوهر جوناشون برند بیرون مامانمم گفتش که دوازدهم بیایید تا بریم باغ دوازدهم رو بدرش کنیم.
جاتون خالی خوش گذشت.
روز سیزدهم هم با مادر شوهر اینا رفتیم بیرون.تو ظهر بود رفتیم ساعت سه هم برگشتیم خونه.
بگذریم از این حرفا 24 نوبت سونو گرافی دارم ایشالامعلوم میشه نی نی جونیمون دختر یا پسر.قربونش برم.
چند روز یه کم دل درد دارم نمیدونم از چیه،اگه امروز شد و بهمون نوبت داد برا سونو بریم ببینم که حالش خوبه خیالم راحت بشه،مامانم میگه که سرد و گرمت شده.یه لباس گرم بپوشی خوب میشه. ولی خودم یه کم نگرانم.آخه الکی نیست که دارم مامان میشم نمیخوام برا نی نی جونمون مشکلی پیش بیاد.
خدا جونم مشکلی پیش نیاد من دلم نی نی میخواد .یه نینیه سالم و صالح.و به قول شوهر جون سر حال و شاد هم باشه.
هر چی فکر میکنم که دختر باشه یا پسر تنها به این نتیجه میرسم که سالم باشه هر دوتاشون عزیزند.
دلم میخواد برم یه عالمه لباس براش بگیرم ولی نمیدونم چی بگیرم.ایشالا تو همین چند روز مشخص میشه.
راستی یه تشکر ویژه از ارامیس جونم.تو مسافرت واقعا همه جوره هوامو داشت.ممنونتم گلم اینو با تمام وجود میگم.مرسی گلم،از این همه زحمت که کشیدی.عاشقتم آرامیسم
به نام خدا
سلام به همه دوس جونیام.
چه بارون خوبی میاد.چقدر دلم بارون میخواست.
خدایا شکرت.
امروز بعد از یه مدت طولانی آبگوشت پختم اونم چه آبگوشتی اگه نمیسوخت حتما خیلی خوشمزه میشد.خدائیش با اینکه یه کم یه کوچولوها ته گرفته بود ولی خوشمزه شده بود.
به هر حال نوش جان کردیم.درد ناچاری.
موقعی که غذا در حال پخته شدن بود بنده در حال اذیت کردنه آرامیس جونیم بودم آخه آبجیام که نبودند برم سر به سرشون بزارم دیگه مجبور شدم برم سراغ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ارامیس جونی.من وقتی که حس اذیت کردنم میاد باید خالی بشم و الی تو گلوم گیر میکنه.خلاصه رفتم سراغ ارامیس و اذیت کردنم شروع شد.البته بگم اون هم بدش نمیادا کلی خندیدیم.چقدر دلم واسه این لحظه ها تنگ شده بود خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودیم.و ما همچنان سرگرم و غذا در حال سوختن.واقعا متوجه گذر زمان نبودم .که بلهههههههه غذا داره میسوزه و داره فریاد میزنه کمک سوختم.
بعد یه مدت یهو بو سوختگی و حس کردم.حس جدید سریع جای خودشو با حس اذیت عوض کرد و من پریدم تو آشپزخونه اما دل غافل ............... اون وعده ابگوشت خوشمزه هم جای خودش داد به؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه خودتون میدونید چی.
با اینکه این آبگوشته ضد حال بود ولی تمام اون لحظه ها که در کنار هم بودیم خوب بود و دوست داشتنی.
حالا فکر نکینید من زورم به ارامیس میرسه ها نه سخت در اشتباهید من مظلومم.همیشه خانما مظلوم واقع میشند.الکی.
راستی عید ایشالا قرار بریم مسافرت.میخوایم بریم قشم.البته اگه نی نی جونمون اجازه بده.یه وقتا بد جور کمرم میگیره.قربونش برم این طوری حداقل حس میکنم که نی نی جونمون هست.
تنبلی به شدت بر من غلبه کرده.تنبل بودم حالا تنبل تر شدم همش دلم میخواد بخوابم.همه بهم میگند علائم بارداریه طوری نیست منم از خدا خواسته دیگه هیچ وجدان دردی ندارم.میخوابم.همین الان هیچی نشده 3کیلیو وزن اضافه کردم نمیدونم تا اخر بارداریم چقدر اضافه کنم.خدا به دادم برسه.اخه یکی نیست بگه خوب تنبلی همینا رو هم داره دیگه.
25 نوبت دکتر دارم کاشکی دکتر برا م یه سونو بنویسه بریم نی نی مونو ببینم ،که همه چیز سالمه دلمون درست بشه.
نمیدونم چرا احساس میکنم دکترم یه حالیه خیلی عجله ایی مریضاشو میبینه میخوام این دفعه هم اگه مث دفعه پیش بود دکترمو عوض کنم.نمیدونم.
ااااااااااااا چقدر نوشتما تلافیه این چند وقت.
خدایا به خاطر همه چیز شکر.