X
تبلیغات
رایتل
 
من و دوست جونیم.
نشود فاش کسی آنچه میان من توست.تا اشارات نظر نامه رسان من توست.
                                                                 
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 35920
چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1389 :: 13:22 ::  نویسنده : نگار

سلام  دوس جونیام. 

خوب هستید؟چرا من حس نوشتنم نمیاد؟  

صبح دنبال یه کتاب میگشتم که یهو چشمم افتاد به دفتر خاطرات چند سال پیشم.دیگه کلا همه چیز فراموشم شد و همونجا نشستم و شروع کردم به خوندن خاطراتم.کلی یاد گذشته افتادم دلم برا خیلی از دوستام تنگ شد که الان دیگه ازشون هیچ خبری ندارم.ویاد خیلی چیزای دیگه که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم.عزیزم اون روزا چه تصوری از زندگی داشتم خودم خندم میگیره.الهی. 

بعد رفتم سراغ دفتر خاطرات سه چهار سال پیشم.که برام زیاد جالب نیومد دیگه نه خبری از اون شور هیجان درش بود نه تازگی نه سادگی...وآغاز یه زندگی جدید با یه دنیای دیگه  از شعر اول دفتر خوشم اومد که خواننده رو متوجه نوشته های دفتر میکنه. 

نه اینکه از این دوران بد یاد کنم نه اصلا  ولی دیگه خبری از بچگی و سادگی و بیخیالی نیست.والا هر دوره ایی واسه خودش جالب و شیرینه.  

و اون شعر که هنوزم دوسش دارم  و با خوندش گریم میگیره اینه 

حس قشنگ 

وقتی به راه و رسم جنون آشـنا شدم  

از کاروان آدم و آهن جدا شدم 

پژواک حرف حرف تودر من اثر گذاشــــــت 

دل از سکوت کندم و کوه صدا شدم 

حسی قشــنگ زندگی ام را فراگرفـــــــت 

نسبت به خواب و خاطره بی اعتنا شدم 

بـــر شانه باد نشــســتم ،شــــبیه ابـــــــــر 

در آسمان آبی چشمت رها شدم 

دیدم دلیل حرف و حدیثـــم حضور توســــت 

از یمن عشق سبز تو پر مدعا شدم 

بیت بعدیشو  دوس ندارم حتی با مداد نوشتم خیلی بیرنگ.نمیشه که اینجا بیرنگ نوشتش پس کلا نمینویسمش. 

خیلی قشنگ بود نه.